از خاله به حَبّه
حَبّه هنوز پاهای کوچولوشو تو این دنیای گُنده نذاشته
و من خاله ی حَبّه هستم
یه خاله ی نگران
واسه روزی که اون بیاد
ینی روزگار چه خوابایی واسش دیده...؟!
خانه
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
آرشیو موضوعی
شخصی
برچسبها
وختی نیس
(4)
کسی را دوست میدارم
(3)
خاله پندها
(3)
این عادم بزرگا
(3)
دردای عاخ دار
(3)
خاله نگرانی ها
(2)
یه روز
(1)
داد از مدعی
(1)
دل خواستن ها
(1)
پیوندها
راست و دروغ
بی قراری های یک زن مـ جـ رد
پندارهای آرایه
کافه کافکا
BLOGFA.COM