خاله جون
یه روز میشه که میترسی
که امیدرو تو چشای عادمی میبینی
و باورش رو به خودت،چه محکم ،چه مطمئن که تو میتونی
خاله تو میترسی
که امیدشو ناامید کنی
که باورشو بشکونی
که داغونش کنی عاقبت یه روز با همین قدر بودنت،که می دونی کمی
و میری
و میذاری بره
که جونشو میدی دستشو فک می کنی دَرِش دادی از این جهنمی که دو قدم جلوتر منتظرت تو راه نشسته
اما بعدن تر یوهو یه صّبی،بعد از ظهری نیگا که میندازی به خودت
میبینی خودتو که انگارعوض میشی
میشی همونی که باید
که باور داشتا،مطمئن بود که تو میتونی باشی،
همون.
فهمیدنِ این عوض شدنه عای درد داره
یه دردی که میپیچه تو شیکمت
ازونجا پاهاتو سست و مورمور میکنه،انگشتاتو یخ میزنه
بعد برمیگرده بالا و توقلبت تیر میندازه
نفست تنگ میشه و هی دم میگیری،مدام و بی هوا
دستات هی مشت میشن و مدام تو هم میرن،میپیچن دور تنت و هی فشار میدن
عاخرین ایستگاهشم چشماته
لباتو صدبار که گاز گرفتی
گوشاتو که هرچی دس روشون گذاشتی افاقه نکردو وباز هی صداتوشون اومدو رفت،
بعد چشماتن که هی فشارشون میدی به امید بستن همیشگی، انگاری که کلید خاطره هات باشن
ولی اینا فخط دوتا چشمه ان
نه بیشتر و نه کمتر
که هی همش میجوشن
نه ،اینا ابرن که میبارن
ابرای اردی بهشتی
من خیسِ خالیم خاله